تبليغاتX
چند خط زندگی

چند خط زندگی

هر روز...چند خط زندگی می کنید؟؟؟

صداها توی گوشش شلوغ می کردند...:تو كجا و خرگوش كجا!چند نفر هم می خندیدند و  می گفتند:لاکپشت...لاکپشت... به خرگوش نگاهی کرد.بعد جلو را نگاه کرد.چشم هایش را بست.سرش را رو به خر گوش برگرداند.چشم هایش را باز کرد؛یک گرگ بد ترکیب را دید.خرگوش رفته بود یعنی مسابقه شروع شده بود. حرکت کرد.قلبش می زد.تندتر از نفسش!هنوز کمی گرد وغبار می دید.چاله های آب گل آلود را سر فرصت دور می زد.توی آب را نگاه کرد.یک لاکپشت  هم داشت توی آب با او می رفت؛يه لاكپشت وارونه!با دلی خوش می رفت که به خرگوش برسد و با کمال حماقت از خودش می پرسید:یعنی می شه که من به خرگوش برسم؟با همین آرزو می رفت و نمی دانست که دارد به خرگوش نزدیک می شود.

پیچ را که رد کرد ناگهان خشکش زد.حتی او با تمام ساده لوحی و خوش باور بودنش،باور نمی كرد تا آخر مسابقه ديگر خرگوش را ببیند.تنها صدایی که می شنید صدای قلبش بود.پاهایش بدون اراده جلو می رفتند و قلبش تند تر می زد. اگر همینطور جلو برود از خرگوش...نه!! به خرگوش که رسید ایستاد.به چشم های بسته ی خرگوش نگاه می کرد و گفت:"کاش می شد تا آخر عمر بنشینم و خواب تو را نگاه کنم!!" جلو تر دستش را آرام روی سینه ی خرگوش گذاشت.چشم هایش خیس شد.صورتش را جلو تر آورد.می خواست صورت خرگوش را ببوسد؛پس چشم هايش را بست و اشکی که در چشمانش جمع شده بود قطره ای شد و آرام آرام لغزید و قبل از اینکه لاکپشت به آرزویش برسد افتاد روی صورت خرگوش.خرگوش همینطور که در خواب به سر می برد تکانی خورد و دستش را محکم به لاکپشت زد و لاکپشت پرت شد.پرت شد آنطرف تر . تا چند لحظه تکانی نخورد و بعد آرام آرام به طرف خرگوش رفت.نگاهش کرد و آرام گفت:بله...بله...من کجا و خرگوش کجا! و رفت تا به اولین گودال آب رسید.نگاه کرد.به داخل آب و به لاکپشت وارونه ای که چشم ها یش خیس خیس بود.بعد رفت  توی آب و به راهش ادامه داد.

از تپه ی آخر که بالا آمده بود دیگر گریه نمی کرد و فقط می رفت و می رفت.هیچ کس باور نمی کرد.فریاد ها کم کم به گوشش می رسید:

 لاکپشت!لاکپشت! بدو لاکپشت! بدو! *

________________________________________

*تام تیکور کارگردان آلمانی فیلم معروفی دارد به نام "بدو لولا بدو" (run lola run)

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت20:0توسط رضا حقیقی کاشانی | |

وقتی یه نفر می گه متنت قشنگ بود،اولین کاری که می کنم اینه که می رم و مطلبمو دوباره می خونمش.بعد می رم بهش می گم ممنون از اینکه... و به خودم می گم:

یعنی واقعا قشنگه؟  یعنی راست گفته؟احتمالا باید خوشحال باشم که قشنگ می نویسم.ولی همیشه ترجیح می دم دلمو خوش کنم به اینکه...خوب کاری نداره دوباره می نویسم فقط.به این امید که حس گمشده ی کسی رو براش پیدا کنم.همون شبهی که...سر زبونشه.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت16:13توسط رضا حقیقی کاشانی | |