|
تو را با آه/می کشم توی دفترم... مث اسفند روی سردر خونه ت آتیش/بگیره چه قدَر آويزونم! شب وتنهایی و دل،يك بغل آرزوی خشک که به نخ کرده ام و توی اتاقم زده ام بارها شب که شد ازخاطره ها پرسیدم که چرا این همه افسوس؟چرا غمزده ام؟
يادش به خير بچه بودم...هر چی می پريدم دستم به اونجا که می خواستم نمی رسيد.چیزایی که بالای کمد می ذاشت مامانم...می گفت نباید دستم بش برسه...حالا یا خوردنی بود ــ و نباید زیاد می خوردم ــ یا خراب کردنی بود ــ و... ــ
به صليبش كشيدم رويش نوشتم از حیات/ط ما به...خانه ی شما! پله پله پایین رفتم تا آسمان کوچکمان كه هميشه مرا موجی می كند... باله هایش را آرام تکان می داد باد پرواز نمی کرد توی دلم گفتم مسيح! بيا بادبادكم را فوت كن! شايد روزي آنطرف دنيا كسی بفهمد ما اينجا هنوزهم حيات/ط داريم.
|
About
Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 دی 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 دی 1383 Links
واران(جلیل سفر بیگی)
آموزش آپلود آهنگ برای وبلاگ |