تبليغاتX
چند خط زندگی

چند خط زندگی

هر روز...چند خط زندگی می کنید؟

یه تکه ترانه ی قدیمی با ویرایش:


آره تنهایی می رم ماه عسل

دیگه دل سنگ دیگه سرسختم

منِ دل سنگ، منِ تنهایی

توی کندوی خودم خوشبختم

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 6:36 قبل از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|


طلوع کن که شب شده

زمینُ غرق ماه کن

دلم مث جهنمِ

به خاطرم گناه کن



نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 4:11 قبل از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|


حرف دارم اما زبان ندارم...


















نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|

یکی از بهترین هدیه هایی بود که گرفتم؛ یه کاغذ که چند تا از شعرای قدیمی خودم توش بود... چقدر لذت داد بهم...چقدر چسبید... ممنونم از مادرم!


گاهی سر نمی زنی،گاهی سر می خوری روی کاغذ

این واژه ها طاقت ندارند

   خم می شوند و ناگهان

               بند بند این زندگی با لبخندت از هم می پاشد

           توی صورتم

من اگر چند خط نفس نکشم؛

جوهرم خشک می شود،

خط خطی، 

مچاله،

    روی خط های خالی موج سواری می کنم.


*


تازه به پیله ام عادت کرده بودم 

که سر رسیدی، پر در آوردم

                         اما به تو نرسیدم


*


گاهی آسمان بدون تو قدم می زند زیر گریه

گاهی بدون تو قدم می زنم زیر باران.

آسمان خیلی دلش بزرگ است.


*


سرم را بلند می کنم

شانه هایم درد می گیرند

چقدر آسمان بزرگ است...





نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 8:36 قبل از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|


ببار بارون که دنیا بی قراره

ببار که زندگیمون خنده داره

رو ابرا خاک و خاکستر نشسته

ببار که وقتشه بارون بباره


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 2:47 قبل از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|


تصور می کنم لب هاتّ رو لب هام

خیالم خیس میشه ،چشم می ذارم

تورو گم می کنم تو ابرها آروم

به جای ابرها آروم می بارم...



نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 4:7 قبل از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|

این روزا خیلی پرم.

این شعرای تکه تکه همشون قراره شعرای کاملی بشن و اینجوری رهاشون نمی کنم؛


دلگرمیامون موند تا یخ کرد

دنیایی که هر روز حس کردیم

اخبار می گف برف تو راهه

ما اینجا تنها سوز حس کردیم...




نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|


هی می گن بیخیال شو! نمی فهمن؛

دلی که اینجوری باشه دل نیس

واسه عشقی که تو سرت داری

هیچکس احترام قائل نیس...




نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|

سلام  

   امشب شب امتحانه! شب قدر دانشجوها! شبی که سرنوشت ترم بعد معلوم می شه! شبی که معلوم می شه شما درسخون و کوشایی و یه دانشجوی واقعی هسی یا اینکه رفتی دانشگا هزار تا کار خاک تو سری بکنی فقط!

   البته شما اگه هزار کار خاک تو سریتو بکنی و شب امتحان بشینی و تمرکز کنی و بخونی و بخونی و بخونی و... و فردا همه رو جواب بدی و نمره ی بیست هم بیاری و دقیقا چند ثانیه پس از خروج از سالن امتحان یه نفس راحت بکشی و همراه با بازدمت همه ی اون مزخرفات رو هم از ذهنت بدی بیرون باز هم از نظر این سیستم یه دانشجوی نمونه ای!

   یکی دو هفته پیش هفته ی آخر کلاسا بود! جاتون خالی بود انتشارات! ملت از سر و کول هم بالا می رفتن! یاد اوصاف روز محشر افتادم که همه نامه ی اعمال به دست فریاد می زنن:خانم این جزوه مارو هم کپی می زنی خانووووووووم... .وقتی تو چشم ملت نیگا می کنی انگار با سوراسرافیل از خواب بیدار شدن و فهمیدن دانشگا فقط جای کلاس پیچوندن و تیپ زدن و آرایش کردن نیس و انگار باید درسم می خوندن!

    اینجا ایران است! دانشگاه آزاد! صدای من را با چشمان خواب آلوده و از کنار جزوه ای می شنوید که بغض کرده است! جزوه ای که دل پری دارد! از من دانشجو،از دانشگاه، از استاد، از این سیستم آموزشی مزخرف که معلوم نیس می خواد کی و چی تربیت کنه و به چه دردی بخوره... به خدا حیف این کاغذا...

 ***  

   بیرون ماه پشت یه سری ابر هی قایم می شه هی پیدا میشه.انگار داره میدوه ماه اما هرچی میدوه سرجاش وایساده...

   من می رم درس بخونم! ولی نمی تونم همه ی حرفای بالا رو فراموش کنم! دعا کنید درس بخونم...


نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|


امواج دریا خواب و بیدارن

روساحل شب بوسه می کارن

رو ساحل شب اشک می ریزن

انگار از چیزی خبر دارن

 

انگار خوابای خوشی دیدن

انگار ماهی ها همه خوبن

انگار میشه پیش هم باشیم

پاها رو دور عشق می کوبن

 

دوس دارم این لحظه نخوابم باز

چشمام خواب آلوده و خیره

مهتاب تکراری نمی شه نه

این عشق خاموشی نمی گیره

 

تا اون ور دنیارو می بینی

وقتی چشاتو ناز می بندی

دنیا حواسش نیست را می ری

دنیا حواسش نیست می خندی...




 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|

بچه ها می گن کارای نصفه کاررو ننویس! اما من اگه مشقامو اینجا ننویسم و بازخوردشو نبینم فراموششون می کنم.پس بازم چندتا سیا مشق می نویسم:

1)

همه خوابن و من هنوز بیدارم

همه خوابن و من دلم گرفته

همه خوابن و قصه ای نمونده

برای دلی که یکم گرفته

*

2)

دارم بهار گمشده ام را

 از لای شاخه های درختان

می بینم و به یاد تو ، می افتند

 دستان من به پای درختان

 

 

 سر بر تن درخت که عریان است

 آرام می شوند حواس من

 از لمس خواب سرد نمی ترسد

 آغوش خوابگرد لباس من

 

 

 وقتی شب است شاخه ی خشکی را

 از لای یک نسیم که خواب آلود

در حال رفتن است میان شهر

در حال رفتن است میان دود

 

با بغض دست هام شکستم تا

درسوز استخوان سر انگشتم

حسی شبیه پیش کسی بودن

جاری شود به حافظه ی مشتم...



نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|

"به مناسبت روز دانشجو"

چند روز پیش روز دانشجو بود! گفتم حالا که دانشجو انقدر چیز مهمی است کمی درباره اهمیت نامبرده بنویسم.

دانشجو خیلی آدم خوبی است! اصولا آدمی که با هزار بدبختی و نذر و نیاز پایش به دانشگاه وا شده آدم زجرکشیده ای است و زجر کشیدنش قابل ستایش!

دانشجو خیلی آدم خوبی است چون هر مزخرفی که به اسم درس جلویش گذاشتند می خواند وپاس می کند. کاری نداریم که واقعا می خواند یا اینکه خواندنش به دردی هم می خورد یا اینکه اصولا تا چقدر وقت یادش است که چی خوانده و اصولا درس و دانشگاهی هم بود و اصلا هم کاری نداریم که خیلی از این درس ها به هیچ دردیش نمی خورد و ایضا کار نداریم که کلی پول دولت و دانشجویان صرف آموزش اطلاعاتی می شوند که توی بازارکار به هیچ درد دانشجوی تبدیل به کارشناس شده نمی خورد! کاری نداریم که مهندس مملکت به سلامتی و دل خوش که لیسانسش را گرفت و رفت توی بازار کار مثل طفل تازه به دنیا آمده همه چیز برایش عجیب و غریب است و اصلا نمی داند چه کار باید بکند!

دانشجو خیلی آدم خوبی است.همه ی تحولات از دانشجو و دانشگاه آغاز می شود اما خوب بالاخره همه ی تحولات هم که خوب نیستند گاهی 4 تا دانشجوی بی شخصیت و متحول نما هم پیدا می شوند که حرف های بی ادبی می زنند و خوب مسئولین مربوطه لطف می کنند وهمه ی این ها را ندید می گیرند و تازه بهشان ستاره هم می دهند! من شخصا کلاس چهارم ابتدایی که بودم باید کلی درس می خواندم و زحمت می کشیدم تا از معلمم ستاره بگیرم!

دانشجو خیلی آدم خوبی است! کاری نداریم که خیلی ها اصولا جهت جویش دانش به دانشگاه نمی آیندو کلا نمی دانند اگر دانشگاه نیایند چه باید بکنند در صورتی که خوب می دانند اگر به دانشگاه بیایند چه باید بکنند و چه کارهایی که نمی توانند بکنند!

این همه خوبی را به جشن می نشینیم و قدر می دانیم و کلا کاری نداریم ما! یکی بیاید مارا بگذارد سرکار! 

***

پانوشت:قالب وبلاگم خود به خود عوض شده!!!جالب اینه که همین امشب رمز کارت عابرم هم خودبه خود عوض شده!!!! اینام از نشانه های آخرالزمانهه؟!!؟!!!؟!!!!...

پس پانوشت:خوب مشکل کارت عابربانکم به سلامتی حل شد.کارتم غیر فعال شده بود.مشکل قالب هم انگار نقص فنی بلاگفا بوده.ولی خوب کلا سعدی میگه:

آشفتن  چشم های  مستت       دود   دل   یار   مهربان  است

وین طرفه که درد چشم  او را       خونابه ز چشم ما روان است

دوفتنه به یک قرینه برخاست       پیداست که  آخرالزمان است

حالا حکایت منه.



نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|

یه مشق دیگه:


دلتنگی و از آه می گیرم

تو برکه ی شب ماه می گیرم

 

تو نیستی دستام، می بُرّن!

سراغتو از چاه می گیرم...*


دستامو ول کردی و گم می شم

دنبال کوه و دشت می گردم

دنبال یه کنجی واسه گریه

هرجورکه دنیا گشت می گردم...


اما خوشم حتی اگه میری

حتی اگه از چشم من سیری

 

من هستم و این عشق رویایی

تو دوری و بازم معمایی...

 

بازم هماغوشم شده تختم

باور کن اما وا شده بختم...


*

 

زهر چشاتو تو دلم کردی

اون باتوبودن ها رو کم  کردی

این دوری و این دوستی بس بود

انقدر دوری عاشقم کردی...**


__________________________________

* شاعر به اشکال وزنی واقف است.

**خیلی ویرایش نیاز داره گفتم بذارم که نقداتونو بشنوم تا بهتر بتونم ویرایش کنم.

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|

مردها مزارع آتش را درو می کنند

زن ها کشک می دوشند و

اشک می کوبند

دخترها مشق می نویسند

و خنده هایشان خیس می شود

پسرها با لالایی ِ درد، مرد می شوند تا فردا مزارع آتش را...

ایل ما زنده است

حتی اگر حالش خوب نباشد.

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|


یکی شبا به زور می خوابه 

یکی شبا از تخت می افته

نصف شبا بین من و دیوار

یه اتفاق سخت می افته...





نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|


به همه ی دردهای شهر

خصوصن کودکان فال فروش، که فالشان همیشه فال است؛


تو این خیابونا

یه شهر پاشیده

رو این پل هرزه

یه درد خوابیده


زندونین پاها

تو بند کفشاشون

دنیایی از حرفِ

لبخند کفشاشون


بغضای یخ بسته

چشماشونُ کشته

این دست های سرد

تابوت یه مشته


چیزی بگو آخه 

کوه مذاب درد

سنگاتُ وابکن

با این زمین سرد


تنهان فرشته ها

تا آخرین نفس

سرما خدارو کشت

تو شهر شایعه س


حرفی نمی زنه

چون گریه می کنه 

خودکار من داره

خون گریه می کنه


شعرم سیا شده

خوشبین شو قلب من

خو کن به زندگی

حرف نویی بزن


من کار می کنم

خوشبخت تر می شم

هرچی که بشکنن

من سخت تر می شم


چارراه...بوی گل

ماشینا خط به خط

گل هام تموم شدن

می رقصم اون وسط...


"- خانم! یه گل بخر!

چه خوشگله! نیگا!

چیزی نمی شه که!

-آقا! توروخدا! "


سرد و ملیح و شیک

من رو ندید و رفت

آروم شیشه شُ

بالا کشید و رفت


من سخت می شکنم

بغضم جهنمه

گریه نمی کنم

می ترسم از همه

*

انبوه درده و

حرفی نمی زنه

این جنگل بزرگ

از سنگ و آهنه


چیزی بگو آخه 

کوه مذاب درد

سنگاتُ وا بکن

با این زمین سرد


از ریشه در بیار

دلشوره ی بهار

بغضاتُ رگ بزن

فریادترببار


نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|

سلام

ببخشید که ترانه ی تکراری می ذارم.این ترانه رو چهار شنبه(12آبان) توی انجمن شاعران جوان کاشان خوندم و نقد شد و پنج شنبه هم تهران تو خانه ی ترانه ی دکتر یدالهی خوندم ومورد لطف دوستان واقع شد.

نتیجه ی نقدای همه ی دوستان این شد که یه بند رو ویرایش کردم و یه بند دیگه هم اضافه کردم.امیدوارم از نتیجه ی کار خوشتون بیاد.


تقدیم به

پیاده روی های یک نفره ام؛


وقتی که رفتی شهر می خندید

وقتی که رفتی شهر راضی بود

من تو پیاده رو غزل گفتم

تو چشم مردم عشق/بازی بود


وقتی که رفتی شهر تنها شد

بغض خیابونُ غزل کردم

تنهایی نصف شب میون پارک

رفتم درختارو بغل کردم


من از تموم آدما دورم

تو نیستی من با همه قهرم

دنیا پر از آغوش شیرینه

من کوهی از دردم،مث زهرم


پاهام روی دور تنهایی

دنیا رو دور غصه و شادی

ای کاش تو زندون تو بودم

تنهام شبیه برج آزادی


روزی تو هم تنهاترین می شی

می فهمی همدستت فراری بود

هی یادگاری می نویسی که

دنیا قرارش بی قراری بود


اونوقت می فهمی که تنهایی

با دستای دلسرد یعنی چی 

توی شلوغی راه می ری و

می فهمی زوج و فرد یعنی چی




نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|

هنوز این عادتُ دارم

بهت دنیامُ می بازم

هنوزم قلعه مُ ،دارم

کنار موج می سازم


هنوز تو آینه ی خونه

با دستام قاب می بندم

تو  تو چشمام می شینی

و من با بغض می خندم


هنوز این زخم آرومه

ازش خونی نمی پاشه

هنوزم خنجرت تو قلبمِ ...

                          اما بذار باشه


توی ذهنم فراموشی 

تو قلبم خاطرات تو

دارن حل می شن این چشما

توی تصویر مات تو


دارم پا می دم این روزا

به سرپیچی این جاده

دلم داره هنوز می ره 

دلم رو دور افتاده


هنوز این زخم آرومه

ازش خونی نمی پاشه

هنوزم خنجرت تو قلبمِ...

                         اما بذار باشه





نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|


پروانه ها از ساقه های نور بالا می روند

جهان انتهای دلتنگی را حس می کند

و از پیله آزاد می شود

این تصویر رادر ذهنت نگه دار

خورشید از ذهن تو ظهور خواهد کرد...


تیک تاک ساعتامون

موسیقی جنونِ

صد قرنِ توی راهی

کی می رسی به خونه؟


خط می زنم رو دیوار

روزای بی کسی تُ

کوها به هم رسیدن

اما نمی رسی تو


طاقت نداره دیگه

انقدر منتظر شه

دنیا دلش گرفته

می خواد منفجر شه 


دنیا که پر نداره

ازتو خبر نداره

دیوار پشت دیوار

این خونه در نداره؟


وقتی غروب یعنی

تکرار داغ کهنه

آدم به شک می افته

تو این اتاق کهنه


خط می زنم رو دیوار

روزای بی کسی تُ

هرشب تو خواب می گم

امروز می رسی تو




نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|

بازم یه مشق دیگه:


"غم" می نویسم تا بدانی سرد و خاموشم

کم می نویسم تا بدانی سرد و خاموشم


یک آه ؛صدفریاد مانده در دل تنگ است

یک آه ؛ یعنی قلب من با بغض در جنگ است


یعنی که من با این دلم در نقش چنگیزم 

دارم برای فتح عشقت خون نمی ریزم...


فریاد در فریاد می خوانم سکوتم را

تو قله هستی و نمی فهمی سقوطم را


بانوی آب و آتش و خون فصل پاییز است

آتش بخند ، اینجا بدون تو غم انگیز است


خنجر بکش تا قلب من از شوق لبریز است

خنجر بکش بانوی من این فصل؛ پاییز است


 *


فریاد در فریاد می خوانم سکوتم را

تو دره ای و خوب می فهمی سقوطم را


آرام می ریزم، شبیه برگ در پاییز

[تصویر دلچسب و ملیح مرگ در پاییز...]




نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط رضا حقیقی کاشانی|


آخرين مطالب
» کندوی تنهایی
» به خاطرم...
» حرف
» یه کاغذ...چند تا شعر قدیمی
» ببار بارون
» به جای ابرها...
» 
» نمی فهمن!
» شب قدر،روز قیامت
» دریا،مهتاب،تو...

 Design By : Pichak