تبليغاتX
چند خط زندگی

چند خط زندگی

هر روز...چند خط زندگی می کنید؟؟؟

 

اونقدر داغم کرده اون قطب نگاه تو

که یخ زده آتیش تو تن پوش آه من

 

آبم بکن دریا! بزن این قصر شن پوشُ

چیزی نمونده پاک شه قصر گناه من

 

چیزی نمونده بودنم با آخر یک آه...

چیزی نمونده شب توی چشمای مست ماه...

 

چیزی نمونده رگ به رگ شن خاطرات خوب

چیزی نمونده مثل سگ شن خاطرات خوب

 

من موندم و طوفان آه و این شبای تار

من موندم و شب های تار و این سگای هار...

 

می شه ببخشی! کم ندون این حسرت سردُ

انقدر بی ارزش ندون حرفای این مردُ

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت19:56توسط رضا حقیقی کاشانی | |

سحر شده!

-ممنون بابا! من کله پاچه دوست ندارم!

نمی خواهم از گوسفندها چشم بخورم! 

گاهی هم زبان خودم را قورت می دهم.نمی خواهم مخ بخورم!


بابا ساعت مچی ام روی دستم بند نمی شود! ببین! حتی او هم حق دارد پرواز کند! 

لطفتان را می فهمم!نگرانی تان را هم! درست مثل پرنده ای که نگرانی آن هایی را می فهمد که درون قفسش می گذارند!


چند روز است دارم زندگی می کنم!لطفا" گور پدر آینده را لحاظ کنید!ممنونتان می شوم!


+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت20:53توسط رضا حقیقی کاشانی | |

 

شب؛

  هر روز آبستن همه ی ستاره هاست!

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت12:28توسط رضا حقیقی کاشانی | |


دنیا پس از تو قلب مرا سرد می کند

دنیا پس از تو انسان را طرد می کند


دنیا پس از تو... آخ! یادم نمی رود

بانو! هنوز هم کمرت درد می کند؟



+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت18:16توسط رضا حقیقی کاشانی | |

 

 

آره تنهایی می رم ماه"عسل"

شاید اینجوری بگی دل سختم

 

منِ دل سخت منِ تنهایی

توی "کندو"ی خودم خوشبختم

 

                    ***

 

من آزادی طلب هستم نه یک دیوانه ی عاصی

تو هم شاهی و هم ماهی و هم بی بی و هم آسی!

 

ولی با این همه تنها رهایت می کنم بانو!

برای آرمان هایم! فقط محض دموکراسی

 

                                  ***

 

وقت خداحافظیه

آخر تو هم راهی شدی؟

مهتاب محو تو شده

امشب عجب ماهی شدی!

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت19:40توسط رضا حقیقی کاشانی | |

 

وقتی که پر از غمی و می خوابی

تاریک می شن شبای مهتابی

 

دنیا پر دلهره ، پر دردِ

وقتی تو به خورشید نمی تابی...

 

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت16:20توسط رضا حقیقی کاشانی | |


یه عمره آب می دم 

گلای اطلسی تو

کوها به هم رسیدن

اما نمی رسی تو...


+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت20:8توسط رضا حقیقی کاشانی | |


از تو و امتناع می ترسم

توی این ارتفاع می ترسم


آب و آتیش چشم تو ناب اَن

من از این اختراع می ترسم!



+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت20:5توسط رضا حقیقی کاشانی | |

 

 

تنها تو این شب های دیوونه

با یاد اون لب های دیوونه...

لب های تو آرومن اما دااااغ!

    آخی!!

          مودب های دیوونه!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت18:0توسط رضا حقیقی کاشانی | |


مرو! مرا تنها روی آب جا مگذار

به آبشار بلندت! مرا رها مگذار


رسیدم و نخواستی بیافتم از دستت

مرا برای هجوم کلاغ ها مگذار


من از عزیزی تو توی چاه افتادم

به گرگ ها ندهندم؟! شهنشها! مگذار!


شکار کردی؛ اگر اشتها نداری حال

برای مرده خوران خوش اشتها مگذار


گذشته از من و تو این دل پر از تردید

قبول کن و در این سوی پل مرا مگذار




+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت18:9توسط رضا حقیقی کاشانی | |