![]() |
![]() |
|
| هر روز...چند خط زندگی می کنید؟؟؟ |
|
يادش به خير بچه بودم...هر چی می پريدم دستم به اونجا که می خواستم نمی رسيد.چیزایی که بالای کمد می ذاشت مامانم...می گفت نباید دستم بش برسه...حالا یا خوردنی بود و نباید زیاد می خوردم یا خراب کردنی بود و...
هنوزم که هنوزه قدم به خیلی جاها نمی رسه...دستم به خیلیا نمی رسه...بعضیا مثل شیرینی بالای یخچالن؛آدم می خواد بخوردشون...بعضیا رو هم...
حالا اینا به کنار...من موندم خدا اون بالا ...تو آسمون چی گذاشته؟ چیه که هر چی صندلیو چارپایه و نردبون می ذارم بهش نمی رسم... نمی دونم چیه؟اگه بهش برسم می خورمش؟ یا داغونش می کنم... پ.ن.۱ :نوشته شده در یک شنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۴ توسط خودم.(تو آرشیو هست.)
پ.ن.۲ :گاهی دلم برای خودم تنگ می شود! ( محمد علی بهمنی)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:23 توسط رضا حقیقی کاشانی |
|
|
سوار ابرها شدم که شاید از تو بگذرم دلم رها نمی کند... نمی روی تو از سرم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:13 توسط رضا حقیقی کاشانی |
|
|
از تو می شود گذشت کور، کر می شوم زیر آب بهتر است خیره سر می شوم ساده دست می کشی... پا به پاش می روی، دست و پا می زنم... غرق/تر می شوم زیر آب می روم سر به زیر... سر به راه پا به پات می دوم در به در می شوم سخت می شود نوشت گریه زیر آب را یاد خنده های تو... "باز شر می شوم؛ توی چشم های تو لانه می کنم یواش گاه پر می زنم بیشتر می شوم تو نگاه می کنی من سکوت می کنم آسمان جالبی است! باز پَر می شوم نیشخند با نمک حرف های بی کلک چشم های بی ترک..."
نه! ترک خورده است چشم های من ببین! کاش می شد شبی خواب گرمی شوم؛ توی چشم های تو... خیس خیس داغ داغ توی چشم های تو شعله ور می شوم
من سوال می کنم تو جواب می دهی... نه! من سوال می دهم... تو جواب می کنی... می شوم شبیه شب مَه شَر می شوم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:43 توسط رضا حقیقی کاشانی |
|
|
بی آسمان وقت پرواز احساس خوبی ندارم حتی کمی حس گریه تنگ غروبی ندارم
تنها که باشی تمام این آسمان گرفته روی دلت می نشیند هر روز ،پایان هفته
هر روز یک سنگ کوچک از چشم هایم می افتد توی دل برکه های بی انتهایم می افتد
هر روز با خواب پرواز مثل اسیری که باید؛ هجرت کند توی تبعید، بی میل رفتن بیاید؛
می خندم و می روم باز هیچ اتقاقی نیافتاد یک شعر...یک سنگ دیگر... تقدیم رویای فریاد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 14:49 توسط رضا حقیقی کاشانی |
|
|
می خوام یکم حرف بزنم.اینی که می خوام بگم رو از ته قلبم می گم: عشق کثیف ترین چیزیه که تو زندگیم دیدم.
فکرشو بکنید؛ شما دارید روی زمین راه می رید . هرجا که می خواید می رید . می گید گور پدر همه چیز و همه کس و هر جا که می خواید می رید . همه چیزو می بینید و به همش از دم می خندید.به پرنده ها نگاه می کنید و می گید چقد احمقن که زمین صاف و سفت و امن رو ول کردن و تو آسمون راه می رن.فکرشو بکنید؛می تونید یه عمر راه برید و به هر چیزی فکر کنید به جز پرواز کردن.می تونید راه برید و به هر چیزی که پرواز می کنه بخندید تا اینکه یه روز روی این زمین امن یه آجر توی سرتون می خوره و بمیرید.برای مردن خیلی از اتفاقات دیگه هم کافیه.مثلا کافیه یکی دماغتونو بگیره. شاید سرتون به سنگ بخوره و بمیرید.شاید اصلا عمرتون تموم شه و همینجوری بدون هیچ اتفاق خاصی بمیرید . هر اتفاقی می تونه بیافته . مهم اینه که یه عمر راه رفتید و هیچ وقت آرزو نکردید پرواز کنید.نه!هیچ همچین آرزوی احمقانه ای نکردید! حالا فکرشو بکنید که ممکنه این جور نشه.ممکنه یه روز که دارید راه می رید یکیو ببینید و هوس کنید باهاش پرواز کنید . آره ! نگاتون بهش می خوره و با خودتون می گید:بد نیس! یه امتحانی می کنیم.سنگ مفت، گنجیشک مفت! حال می ده! و خلاصه هزار جوره قصه سر هم می کنید تا خودتونو راضی کنید که بهش بگید.مهم نیس کی، کجا و چه جوری بهش می گید.بالاخره بهش می گید: با من می پری؟ اونم پیش خودش فکر می کنه هم فاله هم تماشا.جهنم و ضرر بذار یه بارم بپریم!یه عمر را رفتیم چی شد . مگه حالا...و خلاصه اونم دوباره یه مشت از این مزخرفات سر هم می کنه و بعد شما پرواز می کنید! اما به هزار و یک دلیل نمی شه برای همیشه روی هوا موند.چون شما پرنده ی خوبی نیستید.چون اینجا به درد پرواز نمی خوره!چون خسته می شین.چون نفستون می بره.چون هزار تا مشکل فنی براتون پیش میاد.اصلا ممکنه طرفتون وسط پرواز نیگاش به یه جاده ی بزرگ با درختای دو طرف جاده بخوره و هوس کنه دوباره یکم قدم بزنه.حالا یا به یکی دیگه یا تنهایی چه فرقی می کنه؟مهم اینه که شما رو وسط هوا و زمین ول می کنه و یهو شما مثل تو کارتونای تام و جری به این نتیجه می رسید که باید سقوط کنید و اتفاقا نتیجه گیریتون کاملا درسته و با درود به ارواح پر فتوح نیوتن و دوستان آزادانه(!) سقوط می کنید.بعد می دونین کجا می افتین؟ توی دریا؟ جنگل؟ صحرا؟ وسط خیابون؟شایدم فکر می کنید یهو از تختون می افتین پایین و می فهمین همش یه خواب بوده؟! ولی نه! این مزخرفات دیگه قدیمی شده و مال سریالای تلویزیونیه. جایی که شما می افتین درست ته یه چاهه! تقریبا با اطمینان می تونم بگم که می افتین ته یه چاه.جایی که از آسمون فقط براتون یه نقطه ی روشن باقی می مونه. بعد از اینکه بالاخره عقلتون اومد سرجاش تازه شروع می کنید به آسمون و پرواز فکر کردن و حسرتشو کشیدن.در حالی که دیگه حتی روی همون زمین لعنتی هم نمی تونید راه برید! می بینید؟! مثل سیاست می مونه.ولی عشق از سیاست هم کثیف تره.شاید چون خودش خیلی پاکه ولی در نهایت آدمارو تبدیل به موجودات کثیفی می کنه . آدمایی که به در و دیوار می پرن ! آدمایی که از ابر تو آسمونم عیب می گیرن.آدمایی که...اون وقته که آدم با تمام وجودش فقط به یه چیز فکر می کنه و در حالی که دندوناشو روی هم فشار می ده از ته دل می گه:"کثافت آشغال!" ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پانوشت : این متن یه متن تحلیلی در مورد عشق نیست.قرار نیست شما اونو قبول کنید یا رد.این که تا الان دیدم این متن تونسته یه چالشی توی ذهن بعضیا ایجاد کنه خوشحالم می کنه.من دوست داشتم یه منطق جدیدی رو که تا حالا تجربه نکردم تجربه کنم.نوع بیانی که خبر از حالت نویسنده ش می ده رو دوست داشتم نشون بدم.منطق یه آدم شاکی.یکی که توی گرداب غرق شده و داره برای ساحل نشینا نامه می نویسه!من انتظار نداشتم کسی بیاد بگه حرف دل منو زدی.اما بعضی ها هم پیدا شدن که گفتن اینا حرفای دل ماست و خوب خیلی ها مخالف بودن.شاید بهتر بود اینا مقدمه ی متنم باشن؛خوب حالا شما به عنوان مقدمه فرضشون کنید و بعد به جای اینکه با سرگذشت خودتون تطبیقش بدید به سرگذشت کسی فکر کنید که اینارو نوشته.مرسی! ۵/اسفند/۱۳۸۶ خورشیدی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:33 توسط رضا حقیقی کاشانی |
|
|
زیر دریا...
درون یک کشتی؛ که دلش پر شده، پر از ماهی! پُر آرامشی که زنگ زده پُر رویاهای از قفس پر زده،شناور، آبی تیره ،آبی که زیر کمربند دریا سیاه شده به خیال خودش چه ماه شده... ... مدتی تنها و بعد آمدند، گنج هایی که داشت را بردند توی ذهنش هر آنچه روشن بود هر چه آبی...سفید... را خوردند! او نشست باز هم تنها توی قلب بزرگ یک دریا خانه ای شد برای ماهی ها و خودش... بی قفس...!بی رویا... اسکلت خسته اش پر از مرجان توی این وسعت بدون مرز او شده تجسم زندان او شده نا خدای تنهای او شده خدای درد و مرض او شده الهه ی رخوت او شده... مرور یک عادت عادتی که همیشه می فهمد تلخی اش را... همیشه، هر نوبت...* . . . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * کل این شعرو ۲۲ دیماه ۱۳۸۶ توی شب خیلی خیلی سرد توی کافی نت نوشتم.مستقیم هم توی وبلاگ نوشتم.خودم احساس می کنم هر چی به آخر شعر نزدیک شدم شعر از دستم در رفته و احساسی شده.نظر شما چیه؟ تو رو خدا نظر بدین!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 19:35 توسط رضا حقیقی کاشانی |
|
|
وقتی بگذار تا کمی گم بشویم
موسیقی باد و رقص گندم بشوییم
بگذار نفهمیم که عاشق شده ایم مرداب نباشیم تلاطم بشویم
تا قطب جنوب یک نفس پر بزنیم در جنگل های استوا گم بشویم
در راستی آینه ها شک بکنیم درگیر تخیل و تجسم بشویم!
پرواز بسازیم پرستو بکِشیم لبخند بباریم ترنم بشویم
من خسته شدم بس که بهار و پاییز کی محو شکوه فصل پنجم بشویم؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:29 توسط رضا حقیقی کاشانی |
|
|
ــ پس عشق چه می شود؟ ــ ما که سوختیم، برود به جهنم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 19:48 توسط رضا حقیقی کاشانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ترانه های عاشقی
یه روزی تنهات می ذارن تموم می شن رو کاغذا آروم می رن جات می ذارن اما تو هسی تا ابد جون ترانه های من؛ با برق چشمای ترت تو ابر غصه هام بزن! |
| پیوندهای روزانه |
|
هر وقت می خوام بخندم می رم اینجا(18+) سرگرمی تا حد مرگ عبدالجبار کاکایی وبلاگ جدید حسین غیاثی بیا به خوابم... آدرس جدید وبلاگ سعید بیابانکی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|